تبلیغات
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز

نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز

ترجمه رمان بابا لنگ دراز

نامه چهارم جودی به بابالنگ دراز

 10 اكتبر؛

بابا لنگ دراز عزیز:

 تا حالا چیزی راجب "مایكل آنجلو" شنیدی؟

 اون یه هنرمند مشهوری بود كه دوران میانسالیش رو تو ایتالیا زندگی می كرد. همه توی كلاس ادبیات انگلیسی به نظر میاد می شناسنش، چون وقتی من فكر كردم كه اون از فرشته های اعظمه ، همه بهم خندیدند. به اسمش میاد كه فرشته باشه ،نه ؟ مشكل من با كالج اینه كه توقع دارم چیزهایی رو بدونم كه تا حالا یاد نگرفتم. بعضی وقتا خیلی خجالت می كشم. اما حالا دیگه وقتی دخترها راجب چیزی حرف می زنن كه من نشنیدم، تو ذهنم نگه می دارم و توی دایرةالمعارف دنبالش می گردم. روز اول یه اشتباه وحشتناكی كردم . یه نفر اسم " ماریك مترلینك " رو آورد و من پرسیدم سال اولیه ؟! این جوك همه جای كالج پخش شده. ولی در هر صورت من هم به اندازه بقیه تو كلاس می درخشم ، حتی بیشتر از بعضی هاشون !

 میخوای بدونی كه وسایل اتاقمو چطور چیدم ؟ یه سمفونی از قهوه ای و زرده . دیوار سایه روشنی از رنگ زرد نخودیه و من هم پرده زرد كتانی خریدم و همین طور بالشتك و و یه میز كار قهوه ای با چوب ماهون ( دست دوم به قیمت سه دلار ) ، یه صندلی از جنس چوب خیزران و یه قالی با یه لكه جوهر وسطش. و من صندلی رو روی لكه گذاشتم .

 پنجره ها بالا ترن ؛ جوری كه نمی تونی تو نشستن معمولی بیرون رو ببینی. من آیینه رو از پشت كمد جالباسی شل می كنم و می كشم نزدیکتر تا جلوی پنجره ، این تنها ارتفاع مناسب برای اینه كه نشسته بیرون رو ببینی. تمام كشوها رو مثل پلكان می كشی بیرون و می ری بالا . به همبن راحتی !

 "سالی مك براید" تو انتخاب وسایل از حراج اصلی كمكم كرد. اون تمام عمرشو تو خونه زندگی كرده و مبله كردن سرش میشه. نمی تونی تصور كنی چقدر جالبه كه خرید كنی و یه پنج دلاری واقعی بدی و پول خرد بگیری؛ در حالیكه تا حالا بیشتر از چند سنت توی عمرت نداشتی. بابا جونم ! من بهت قول میدم كه بابت این كمك هزینه ای كه در اختیارم گذاشتی قدردانی كنم ."سالی " سرگرم كننده ترین آدم روی زمینه و "جولــیا رالدج پندلتون " برعكس . عجیبه كه مسئول ثبت نام تونسته یه همچین مخلوطی از همكلاسی ها درست كنه. "سالی" فكر می كنه همه چیز جالبه ،حتی خراب كردم امتحانها. و اما جولیــا از همه چیز زود حوصله اش سر میره . اون هیچوقت تلاش نكرده كه كمی دوست داشتنی باشه . فكر می كنه كه چون "پندلتون" ــه ، پس تنها وجود مسلم اینه كه شایسته بهشت باشی بدون هیچ امتحان و آزمایشی . من و جولیـا ذاتا دشمن به دنیا اومدیم .

جودی ابت

  من الان فكر می كنم تو بی صبرانه منتظری كه بشنوی من چه چیزهایی یاد می گیرم ؟

1) لاتین : جنگ جهانی دوم. هانیبل و نیروش دیشب كنار دریاچه "تارسیمنوس" اردو زدن . اونها علیه رومی ها كمین زدن، و امروز صبح یه جنگ توی پاسبانی چهارم روی داده . رومی ها هم عقب نشینی كردند.

2) فرانسوی‌ : 24 صفحه از داستان سه تفنگدار ، صرف سوم شخص ، و فعل های بی قاعده .

3) هندسه : استوانه ها رو تموم كردیم و حالا تو مخروط ها هستیم.

4) انگلیسی : بیان رو می خونیم . بیان من روز به روز داره توی وضوح و ایجاز بهتر میشه .

5) زیست شناسی : به سیستم گوارشی رسیدیم. صفرا و لوزالمعده موند برای دفعه بعد.

داره میره كه تحصیل كرده بشه، قربانت : جروشــا ابوت

 پانوشت: امیدوارم تو هیچوقت لب به الكل نزنی ، بابا ! شدیدا برای جگرت ضرر داره !


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور 1391 ساعت 02:54 ب.ظ   توسط نگــــار غفـــــاری   نظرات




نامه سوم جودی به بابالنگ دراز

 

  سه شنبه ؛

 دارن تیم بسكتبال سال اولی ها رو ترتیب میدن .و این یه فرصته كه من بتونم به این جمع ملحق شم. جثه ام كوچیكه اما عوضش سریع ، چابك و مصمم هستم. وقتی بقیه به امید توپ تو هوا هستن. من می تونم توپ رو اززیر پاهاشون دریبل كنم و  به چنگ بیارم. كوله باری از تمرین های جالب ! به اضافه یه زمین ورزشی توی یه ظهر پاییزی با درختهایی قرمز وزرد و هوایی كه پر از بوی برگهای سوخته اس.همه می خندد و سر و صدا می كنند. اینها شادترین دخترهایی هستن كه من دیدم و من خوشحالترین شون هستم !

 در نظر داشتم یه نامه بلند بنویسم و راجب تمام چیزهایی كه یاد گرفتم برات تعریف كنم. (خانم "لیپت" گفته كه تومیخوای اینهارو بدونی ) ، اما زنگ ساعت هفت همین الان خورد و من باید عرض ده دقیقه با لباس ژیمناستیك توی زمین ورزشی حاضر بشم. امید داری كه من هم عضو تیم بشم‌؟

  قربانت :جروشــا ابوت

  پی نوشت ( 9 شب ) :

"سالی مك براید " سرشو از لای در می كنه تو و میگه " من دلم برا خونه تنگ شده . تو هم ؟" من لبخند كمرنگی می زنم و می گم: "نه ! فكر كنم از پسش بر بیام ." اقل کمش دلتنگ خونه بودن یکی از اون بیماری هاس که من ازش جون سالم بدر بردم ! هیچوقت نشنیدم كه كسی دلش برای یتیمخانه تنگ بشه ، تو دیدی؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 08:31 ب.ظ   توسط نگــــار غفـــــاری   نظرات




نامه دوم جودی به بابالنگ دراز

  اول اكتبر ؛

 بابا لنگ دراز عزیز :

 من كالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم به خاطر اینكه منو اینجا فرستادی. خیلی خیلی خوشحالم ، اونقدر هیجان زده ام كه به سختی خوابم میبره . نمی تونی درك كنی چقدر اینجا با " گریر هوم" تفاوت داره . هیچوقت فكر نمی كردم یه توی دنیا یه همچین جایی وجود داشته باشه .متاسفم برای هر كی كه دختر نیست و نمی تونه اینجا بیاد. مطمئنم كالجی كه تو وقتی پسر جوونی بودی و توش درس خوندی اینقدر زیبا نبوده .

 اتاق من بالای یه برج هس كه قبل از اینكه درمانگاه جدید رو بسازن مركز درمانی بیماریهای مسری بود .سه تا دختر دیگه هم توی همین طبقه هستن . یه سال آخری كه عینك می زنه و همیشه از ما میخواد كه كمی ساكت باشیم. و دو سال اولی كه اسمهاشون "سالی مك براید" و "جولیا رالدج پندلتون" هست. "سالی" موهای قرمز و بینی سربالا داره و كمی مهربونه ."جولیا" از یه خونواده درجه یك توی نیویوركه و تا حالا به من توجهی نكرده . اون دو تا اتاقشون یكیه ، اما من و سال آخریه هر كدوم اتاق مستقلی داریم. اصولا سال اول ها نمی تونن اتاق مستقل داشته باشن، اما من بدون اینكه بخوام دارم. شاید مسئول ثبت نام فكر كرده كه درست نباشه كه یه دختر با اصول تربیت شده با یه دختر سر راهی یه اتاق باشن. می بینی چه مزیت هایی داره !

اتاق من توی ضلع شمال غربی هس كه دو پنجره با یه چشم انداز داره .بعد از هیجده سال زندگی توی خانه بی سرپرستان با بیست و دو هم اتاقی خیلی آرامش بخشه كه تنها باشی . این اولین فرصت برای آشنا شدن با "جروشا ابوت"ـه . فكر كنم داره ازش خوشم میاد. تو چی فكر می كنی؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین 1390 ساعت 12:29 ق.ظ   توسط نگــــار غفـــــاری   نظرات




نامه پنجم جودی به بابالنگ دراز


 چهارشنبه ؛

  بابالنگ دراز عزیز :
 
اسمم رو عوض كردم !

 تو لیست هنوز "جروشا" هستم ،اما جای دیگه "جودی " ام. خیلی بده ، نه؟ اجباره كه تنها اسم مستعاری رو به خودت بدی كه تا حالا داشتی ؟ اگرچه تقریبا میشه گفت من "جودی" رو نساختم .این چیزه كه "فری پركین "  عادت داره كه منو خطاب كنه .

Judy Abot


  آرزو داشتم كه خانم "لیپت" سلیقه بیشتری تو انتخاب اسم بچه ها بكار می برد. اون اسم فامیلی ها رو از دفترچه تلفن برداشته _ "ابوت " رو توی صفحه اول پیدا می كنی"_ اون اسمهای مسیحی رو از همه جا بر می داره ؛ "جروشا" رو از روی سنگ قبر برداشته.من همیشه از این اسم متنفر بودم. اما حالا تریحا "جودی " رو دوست دارم. یه اسم غیر منطقیه . این اسم متعلق به اون دسته از دخترهاییه كه من نیستم_ یه دختر مهربون با چشمهای آبی كوچیك، كه خونوادش لوسش كردن ، كسی كه توی تمام زندگیش حرف خودشو به كرسی می نشونه بدون هیچ توجهی _ بهتر نیست دوسش داشته باشیم؟ هر عیب و ایرادی هم كه من داشته باشم ، هیچ كس نمی تونه منو متهم به این كنه كه خونوادم لوسم كردن ! اما خیلی جالبه كه اینجور وانمود كنی . دفعه های بعدی لطفا منو "جودی" خطاب كن .

 میخوای یه چیزی رو بدونی؟ من سه جفت دستكش بچگانه دارم . من دستكشی داشتم كه یه قسمتش برای انگشت شست بود و یه قسمت برای چهار انگشت دیگه كه از درخت كریسمس سال قبل مونده بود ، اما نه دستكش واقعی با پنج تا انگشت. من دایم اونارو بیرون میارم و هر چند وقت پرو شون می كنم. این تمام اون چیزیه كه نمی تونم تو كلاس بپوشم. 

 زنگ شام ! خداحافظ !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد 1388 ساعت 10:03 ق.ظ   توسط نگــــار غفـــــاری   نظرات




نامه اول جودی به بابالنگ دراز

 

 نامه های دوشیزه "جروشا ابوت" به آقای "بابالنگ دراز اسمیث"





 24سپتامبر ؛

  سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد :

من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.

 كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می كنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم.

 حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش .كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین !

 دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم !

 اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی انتخاب نكردین كه كمی دوستانه باشه ؟
 تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم ؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم :

 1: قد بلندین .
 2: پولدارین .
 3: از دخترها بدتون میاد.

 اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود ، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .

 زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .

 پانوشت‌: می بینین كه من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می كنم ، به خاطر تربیتی كه توی یتیمخانه " جان گریر هوم" داشتم .

                                                                        
                                                                             با احترام : جروشا ابوت
                                                                                 به : بــابـــا لنگ دراز



+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد 1388 ساعت 03:32 ق.ظ   توسط نگــــار غفـــــاری   نظرات