تبلیغات
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز

شـــــــــادم چون اعتصــاب عــــــزا كردم
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرین نوشته ها
نویسندگان
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت






...



 ترجمه رمان بابا لنگ دراز



طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

چهارشنبه 24 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه بیست و یك جودی به بابا لنگ دراز




درمانگاه كالج ، 4 ام آوریل ،

عزیزترین بابا لنگ دراز ،

دیروز عصر وقتی كه هوا داشت تاریك می شد و من تو تختخوابم نشسته بودم و بیرون رو نگاه می كردم كه بارون می بارید و احساس كسلی شدیدی می كردم از زندگی توی یه مجتمع فوق العاده ، تو این حال بودم كه پرستار با یه جعبه بلند سفیدی كه به اسم من بود ظاهر شد بود كه پر از دوست داشتنی ترین غنچه های رز صورتی بود . و بهتر از اون ، یه كارت هم بود كه توش یه پیام مودبانه ای با خط مایل و كشیده جالبی نوشته شده بود (اما نشون دهنده یه شخصیت خیلی محترم )  هزاران بار متشكرم. گلهای تو اولین كادوی واقعی و حقیقی بود كه تو عمرم گرفته بودم . اگه میخوای بدونی كه چقدر بچه ام باید بدونی كه دراز كشیدم و گریه كردم آخه خیلی خوشحال شدم.

حالا دیگه مطمئنم كه نامه هامو می خونی، از این بع بعد نامه هامو بیشتر جذاب می نویسم، اونوقت ارزششو داره كه توی یه نوار قرمز بپیچی و سالم نگهشون داری؛ فقط اون یه دون افتضاحه رو بذار كنار و بسوزونش. خیلی بدم میاد از اینكه فكر كنم دوباره اونو بخونی.

ممونم كه یه سال اولی بیچاره ، كج خلق و مریض رو خوشحال كردی. احتمالا تو فامیل و دوستای دوست داشتنی زیادی داری ، برای همین نمی تونی درك كنی كه چه حسی داره كه بخوای تنها باشی اما من اینطورم.

خدانگهدار ؛ قول میدم دیگه شكایت نكنم، آخه الان فهمیدم كه تو یه شخص واقعی هستی ؛ و همین طور قول میدم كه دیگه تو رو با سوالهای بیشتر اذیت نكنم.

                                                                 هنوزم از دخترها بدت میاد ؟ قربانت برای همیشه : جودی 


طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

دوشنبه 22 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه بیستم جودی ابوت به بابا لنگ دراز
دوم آوریل

بابا لنگ دراز عزیز،

من یه حیوون وحشی ام.

لطفا نامه افتضاحی رو كه هفته قبل برات فرستادم رو فراموش كن؛اون شب من به شدت احساس تنهایی و بدبختی می كردم و گلوم هم سوزش داشت. نمی دونم چی شد اما لوزه هام چرك كرده بود و هی غر می زدم و كلی چیز دیگه . من الان توی درمانگاهم ، و شش روز اینجا بودم؛ دفعه اوله كه بهم اجازه دادند پاشم بشینم و كاغذ و قلم داشته باشم. سرپرستار فقط امر می كنه. ولی من همش راجب این موضوع فكر می كنم و بهتر نمیشم مگر اینكه تو منو ببخشی .

این عكس منه.ببین چه شكلی شدم ،
یه باندپیچی دور سرم با گوشهای خرگوشی

 



حس همدردی می كنی ؟ غده های زیر زبانیم تورم داره. طول امسال این همه زیست شناسی خوندم اما تا حالا راجب غده های زیر زبانی چیزی نشنیدم. تحصیلات چقدر به درد نخوره !

دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم؛ وقتی زیاد سر پا میمونم تلوتلو می خورم. خواهش می كنم منو به خاطر گستاخیم و قدر ندونستنم ببخش. خیلی بد تربیت شدم.
 
                                                                                                              با عشق :جودی ابوت




طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

یکشنبه 21 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه نوزدهم جودی به بابا لنگ دراز



26 مارس
آقای ب-ل-د اسمیث،

آقا ! شما هیچوقت به سوالهای من جواب ندادی ؛ هرگز به كارهایی كه من می كنم ذوق نشون ندادی. احتمالا تو نا خوشایندترین قیم بین همشون هستی، و دلیل اینكه كمك می كنی من درس بخونم این نیست كه از من مراقبت می كنی و به من توجه داری، فقط داری وظیفه تو انجام میدی .

من حتی سر سوزن هم راجب تو نمیدونم. حتی اسمت رو هم نمی دونم. خیلی بی روحیه و افسرده هست كه یرای یه چیزی بنویسی ! شك ندارم كه كه تمام نامه هامو بدون 5487 اینكه بخونیشون میندازی سطل زباله. از این به بعد فقط راجب امورات می نویسم.

امتحان جبرانی لاتین و هندسه ام هفته قبل بود . هر دوشون رو پاس كردم و الان از هر قید و بندی ‌آزادم.
 
                                                                                                     با احترام  :جروشـــا ابوت



طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

شنبه 20 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه هجدهم جودی به بابا لنگ دراز

ب-ل-د عزیز ،

دارم قطعه هنری نثر لاتین می خونم . داشتم می خوندمش. قراره بازم بخونمش. قراره خونده باشمش ! امتحان جبرانیم ساعت هفت سه شنبه بعده، و من یا قراره پاس شم یا بیافتم . بنابراین دفعه بعد یا قراره بشنوی كه كاملا سرحال و از قید و بند آزادم یا اینكه شكست خورده ام .

بعدا كه خلاص شدم یه نامه در شان و مناسب تری می نویسم. امشب مصرانه مشغول مطالعه " مفعول به های مستقل " هستم. 

                                                                                        قربانت ، مشخصه كه عجله دارم‌ : "ج .الف "



طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

جمعه 19 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه هفدهم جودی به بابا لنگ دراز




بابا لنگ دراز عزیز ،

این یه نامه دیگه تو اواسط ماهه واسه اینكه من تقریبا احساس تنهایی میكنم.هوا به شدت طوفانیه . تمام چراغها خاموشه ولی من دارم قهوه تلخ می خورم ، نمی تون برم بخوابم .

امروز عصر یه مهمونی داشتم كه سالی ، جولیا ، لئونورا فنتون هم بودن ، به اضافه ماهی ساردین ، نون مغزدارهای تست شده  و سالاد و شله شكلاتی و قهوه . جولیا م گفت اوقات خوبی داشته ، اما سالی موند و تو شستن ظرفها كمك كرد

 ممكنه بصورت جدی  امشب یه كم وقت بذارم رو لاتین ، اما هیچ شكی توش نیست ، كه من شاگرد ضعیفی ام تو لاتین .  ما Livy و De Senectute تموم كردیم و الان با Amicitia ( Damn Icitia تلفظ میشه ) .

اشكالی نداره فقط برای چند دقیقه  فرض كنی مادربزرگ منی ؟  سالی یكی داره و جولیا و لئونورا هر كدوم دوتا ، و امشب فقط همشون داشتن اونارو مقایسه می كردن. نمی تونم فكركنم راجب چیزهایی كه دوست دارم داشته باشم؛ این فقط مثل یه رابطه محترمانه هس. پس اگه مساله ای نیس بگم كه دیروز وقتی رفتم شهر ، یه قشنگترین كلاه مزین به تور با روبان بنفش روشنی رو دیدم . دارم یه دونه از اونا برای هدیه برای نود و سه امین تولدت درست كنم .

!!!!!!!!!!!!

ساعت كلیسای كالج داره ساعت دوازده رو میزنه .بعد این همه فكر می كنم خوابم میاد . شب بخیر مامان بزرگ ! عزیز و محترمانه دوستت دارم . جودی .





طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

یکشنبه 14 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه شانزدهم جودی به بابا لنگ دراز





عزیزترین بابا لنگ دراز دنیا !

چد تا خبر خیلی خیلی خیلی بد دارم كه بهت بگم ، ولی با اونا شروع نمی كنم. اول سعی می كنم تو رو سر حال بیارم. جروشــا ابوت شروع به نویسندگی كرده . یه شعر با عنوان " از برج من " تو ماهنامه فوریه تو اولین صفحه اش چاپ میشه كه یه افتخار فوق العاده ای برای یه سال اولیه . دبیر زبان مون سر راهمو گرفت وقتی دیشب از كلیسای كالج بیرون می رفتم ، و گفت كه یه قطعه كاری جذابی بود به غیر از سطر ششم، كه بیش از حد طولانی بود . یه كپی ازش برات می فرستم برای اینكه ممكنه كنجكاو باشی بخونیش . بذار ببینم می تونم چیز خوشایند دیگه ای پیدا كنم ؟! آهان ! آره ! دارم اسكیت یاد می گیرم و می تونم به تنهایی و كاملا  با افتخار خیلی نرم حركت كنم . همین طور یاد گرفتم چطور با طناب از سقف ژیمنازیوم پایین بیام،  و همین طور می تونم سه فوت و شش ابنچ بپرم ؛ امیوارم به چهار فوت هم برسونم.

امروز صبح یه موعظه روحیه بخشی داشتیم كه پدر روحانی توش نصیحت می كرد . موضوع این بود :" راجب مردم بد قضاوت نكن تا راجبت بد قضاوت نكنن !" راجب ضرورت اغماض از خطاهای دیگرانه ، و اینكه مردم رو با قضاوت های زننده دلسرد نكنی . امیدوارم كه شنیده باشیش.
 امروز آفتابی ترین  و خیره كننده ترین بعد از ظهر زمستونیه ، و قندیلهای یخی دارن از درختهای صنوبر می چكن و همه دنیا زیر سنگینی برف كمر خم كردند؛ به غیر از من ،  من دارم زیر بار محنت كمر خم می كنم .

خوب دیگه ، حالا برای خبر بد شجاع باش جــودی ! باید بگی . مطمئنی كه سر حالی ؟ من توی ریاضیات و نثر لاتین افتادم. دارم كلاس خصوصی می بینم و دوباره ماه بعد قراره امتحان بدم. متاسفم اگه نا امید شدی، اما عوضش من اصلا اهمیتی نمی دم چون خیلی بیشتر از اون چیز هیی كه تو كتاب ها نوشته یاد گرفتم. من هفده تا رمان و كلی شعر خوندم ؛ رمان های خیلی مهم مثل " بیهودگی لطیف‌" و " ریچارد فورال " و " آلیس در سرزمین عجایب ". همجنین "مقاله های امرسون " و "زندگینامه لوك هارتس " و نسخه اول " سلطنت رومی گیبون ها " و نصف " زندگی نامه بنونتو كلینی " ؛ جالب نیست ؟ اون یه ولگرد بوده و تصادفا كسی رو ناشتا می كشه .

خوب می بینی كه بابایی ، بیشتر از اینكه تو لاتین گیر كنم باهوش هستم . این دفعه رو می بخشی اگه قول بدم كه دیگه تكرار نشه ؟
                                                   
                                                                                                    پشیمونم ، قربانت : جودی


طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

شنبه 13 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه پانزدهم جودی به بابا لنگ دراز



روز عید ،

بابا لنگ دراز عزیز !

باید ببینی تو این كالج چه جوری درس یاد میدن بهمون ! هر وقت تعطیلی داریم همه چی یادمون می ره .پنجاه و هفت فعل بی قاعده كه عرض چهار روز گذشته تو مغزم فرو كرده بودم ؛ امبدوارم تا بعد امتحانات یادم بمونن.

بعضی از دخترها وقتی از كتابهاشون خلاص میشن اونارو میفروشن ، اما من در نظر دارم كه اونارو خودم نگه دارم. بعد هم وقتی كه فارغ التحصیل شدم همه خونده هامو توی یه ردیف ار قفسه دارم ، و هر وقت به جزییات نیاز پیدا كردم بدون هیچ درنگی می تونم بهش مراجعه كنم. دقیق تر و آسونتر از اینه كه تلاش كنی تو ذهنت نگهشون داری.

جولیا پندلتون امروز عصر سرزده اومد  كه یه كم با هم جمع باشیم و یك ساعت تمام موند. با موضوع خانواده بحث رو باز كرد ، و من نتونستم بهش بی توجه باشم . میخواست بدونه اسم فامیلی مادرم چیه ؛ تا حالا شنیده بودی از یه بچه سر راهی همچین سوال بی شرمانه ای بپرسن ؟ شجاعت اینو نداشتم كه بگم نمی دونم ، و من هم از سر بیچارگی یه اسمی رو انتخاب كردم كه یادم افتاد ، و اون "مونتگومری" بود. بعد اون دوباره خواست بدونه كه من از"ماساچوست مونتگومری " ها هستم یا " ویرگینیا مونتگومری" ؟!

مادر اون یه "رادرفورد" هس. خونواده ای كه از كشتی نوح جون سالم به در بردن و با ازدواج با "هنری هشتم " فامیل شدن.خونواده پدریش هم بر می گرده به زمانهای دور تر از آدم ! ریشه شجره نامه خونواده اش یه میمون ماده بلند مقام با موهای خیلی لطیف و موی دم اسبی بلند بوده !

میخواستم امشب برات یه نامه بهتر و شاداب تر و جذاب تری بنویسم ، اما خیلی خوابم میاد ؛ و هم ترسیدم . قسمت سال اولی ها اصلا شاد نیست .

كم مونده به امتحانات ، قربانت : جودی ابوت 


طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

جمعه 5 تیر 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه چهاردهم جودی به بابا لنگ دراز




  نزدیك به پایان تعطیلات كریسمس.  تاریخ دقیق نا معلومه .

 بابا لنگ دراز عزیز !

 برف داره میاد ، تو كجایی ؟ تمام دنیاكه من از برج می بینم سفید پوشیده دونه های برف به اندازه دونه های ذرت بزرگ از آسمون می ریزه . بعد از ظهر رو هم گذشته، الان آفتاب (یه رنگ زرد سرد ) پشت چند تا توده بنفش سرد قرار گرفته ، و من پشت پنجره ام نشسته ام و از آخرین نوری كه به اتاقم می تابه استفاده می كنم كه برای تو بنویسم.

  پنج قطعه طلایی كه دادی خیلی غافلگیر كننده بود ! من قبلا عادت نداشتم كادوی كریسمس بگیرم. اما تو حالا به من این همه چیز دادی‌؛ می دونی تمام چیزهایی رو كه دادی ؛ كه من احساس می كنم  شایستگی بیشت از اینا رو نداشته باشم. ولی به همون اندازه دوسشون دارم. میخوای بدونی با پولهام چی خریدم؟

1) یه ساعت نقره ای با یه جعبه چرمی كه می بندمش به مچم كه باعث میشه ساعت رو از بر باشم.

2) شعر های " متیو آرنولد"

3) فلاسك

4) پتوی گرم

5) پانصد ورق چركنویس ( می خوام همین روزها شروع كنم به نویسندگی )

6) یه فرهنگ لغات مترادف

7) ( من خیلی دلم نمی خواست به این اعتراف كنم‌ ولی می گم ) یه جفت جوراب زنونه ساق بلند  ابریشم

  بابایی ! بعدا نگو همش رو نگفتی !

  علت كوچیكی داشت، اگه باید می دونستی كه جوراب های ابریشمی رو خلی بهش دقت كردم. جولیا پندلتون میاد تو اتاقم كه هندسه حل كنیم ، جورابهای زنونه ساق بلند ابریشمی می پوشه و می شینه رو مبل ، و پاشو میندازه رو پاش .اما منتظر باش ، به محض اینكه از تعطیلات برگشت، منم میرم وبا جورابهای ابریشمی ام می شینم رو مبل اون . می بینی بابایی، چه مجود بیچاره ایم من ، ولی حداقل من صادقم ! و ار قبل می دونستی از سابفه یتیمخونه ام كه من عالی نیستم ، نگفته بودم ؟

 مكررا ( این روشی هس كه دبیر زبان مون وقتی جمله ای رو شروع می كنه می گه ) مدیون هفت تا هدیه تو ام. من وانمود كردم كه اینارو خونواده ام تو جعبه از كالیفرنیا برام فرستادن. ساعت رو پدرم ، پتوی گرم رو مادرم ، فلاسك رو مادر بزرگم كه خیلی نگران منه، می ترسه كه تو هوای اینجا سرما بخورم؛ كاغذهای چركنویس رو برادر كوچم "هری" ؛ خواهرم "ایزابل" جورابهای ابریشمی رو بهم داده\ و شعر هارو عمه سوزان ؛ فرهنگ لغات رو عمو هری ( كه اسم هری كوچك رو از اون گذاشن ) ؛ اون می خواسته شكلات بفرسته اما سماجت كرده رو فرستادن فرهنگ لغات .

  اعتراضی نداری كه نقش یكی از خونواده ام رو بازی كنی ، داری؟

  و اما حالا ... می تون راجب تعطیلاتم بهت بگم ، یا " مثل سابق" دوست دارس راجب درسام بدونی؟  امیدوارم تو سایه ظرافت تو كلمه "مثل سابق " رو درك كنی. این آخرین كلمه اضافه شده به فرهنگ لغات منه .

  دختری كه اهل تگزاسه اسمش " لئونورا فنتون " هس. ( تقریبا به اندازه سالی بامزه اس، نه؟‌) م كه دوسش دارم ، اما نه به اندازه سالیمك براید. هیچكس رو بیشتر از سالی دوست نخواهم داشت به غیر از تو . من همیشه تو رو بیشتر از همه دوست خواهم داشت. برای اینكه تو تمام خونواده ی من هستی  كه تو یه نفر خلاصه شدی. لئونورا و من دو تا د دانشجوی سال دوم هر روز مساعدی با یه دامن كوتاه و ژاكت كشی و كلاه كاسكت تو شهر  پیاده روی می كنیم و محله های اطراف رو می گردیم . و یه جوب صیقلی برمیداریم باهاش صدا بدیم. یه روز كه كلی راه اومده بودیم ، ایستادیم جلوی یه رستوران جهمون جایی كه دخترهای كالج برای شام میرن. خرچنگ دریایی كبابی  (35 سنت) ، و برای دسر، كیك گندم سیاه و شیره چوب درخت افرا (15  سنت )، تغذیه بود اما ارزون !

  مثل یه شوخی بود ! مخصوصا برای من ، كاملا با یتیمخانه متفاوت بود ؛ هر وقت محوطه كالج را ترك می كنم احساس می كنم یه مجرمم كه فرار كردم.قبا از اینكه فكر كنم  به همه گفتم كه چه احسای دارم! گربه قریبا بیرون  از كیسه بود كه من از دمش گرفتم و كشیدمش بیرون . خیلی سخته كه هر چیزی رو كه می دونم نگم . ذاتا م روح معتمد به نفسی دارم ؛ اگه این چیز هارو بهت نگ ، می تركم .

  عصر جمعه گذشته شكلات شیره ای كش دار داشتیم كه مدیر خانه فرگوسن تو تالار های دیگه به جا مونده ها داده بود. بیست و دو نفر بودیم، سال اولی ، دومی ، شومی و سال آخری همه با هم متفق و سازگار و دوستانه .آشپزخانه خیلی بزرگه ، با قوری های مسی و كتری هایی كه به ردیف از دیوار سنگی آویزون كردن.
كوچكترینش ظرف خوراك پزی شیشه ایه كه اندازه دیگ رختشوییه. چهارصد دختر تو فرگوشن زندگی می كنن. آشپز تو پیش بندو كلاه سفید رفت و بیست و دو تا پیش بند و كلاه سفید آورد ؛ نمی تونم تصور كنم این همه رو از كجا آورد و ما همه مون تبدیل شدیم به بیست و دو تا آشپز.

 خیلی باحال بود ، در هر صورت من شیرینی بهتری دیده بودم. وقتی بالخره تموم شد، وقتی همه مون ، آشپزخون ، دستگیره های در ، و همه جا شیره ای بود ، تصمیم گرفتیم كه توی یه حركت دسته جمعی تو همون لباس ها ، با یه چنگال و قاشق و یه تابه ، تو  سالن خالی تا سالن پذیرایی ریاست رژه بریم، جایی كه نصف استاد ها و دبیرها دارن یه عصر آرام رو سپری می كنن. ما آواز های كالج رو خوندیم و و خوش گذروندیم. اونا هم احترام و ادب ما رو پذیرفت اما به سختی. ما اهم رهاشون كردیم تا تا تكه های شیرینی شیره ای رو بمكن. بی صدا و چسبناك!

  می بینی پیشرفتمو تو درسام !

  تو واقعا فكر نمی كنی كه من به جای یه نویسنده باید هنرمند بشم ؟

  تعطیلات عرض دو روز تموم میشه و من خوشحالم كه دوباره دخترها رو می بینم. شاختمون ما تنهایی بی ارزشه ؛ وقتی فقط نه نفر جا می گیرن تو یه ساختمون كه برای چهارصد نفره یه كم  جغ جغ می كنن.

  خداحافظ و تشكر كه به فكر منی. من من باید خیلی عالی و شاد باشم جز برای ابر تهدید كننده ای كه الان تو افقه . آزمون ها تو فوریه شروع میشه. 
 قربانت ، دوستت دارم :جودی


  پانوشت: شاید مناسب نباشه كه دوستت دارم برات بفرستم ؟! اگه درست نبود منو ببخش. ولی باید یه نفر رو دوست داشته باشم ، تنها تو و خانم لیپت هستین كه باید از بین شما یكی رو انتخاب كنم. می بینی كه باید باهاش كنار بیای ، بابا جون ، آخه من نمی تونم اونو دوست داشته باشم.







طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



نامه سیزدهم جودی به بابالنگ دراز

  یكشنبه
  تعطیلات كریسمس هفته بعد شروع میشه . سالن ها اونقدر پر شده كه به سختی میتونی رد شی؛ همه اونقدر از هیجان سرشارند كه درس خوندن رو دیگه ول كردن. قراره تعطیلات خیلی زیبایی داشته باشم.  یه سال اولی دیگه هم هس كه تو تگزاس زندگی می كنه ، اما تعطیلات رو اینجا می مونه ، ما برنامه ریختیم كلی پیاده روی كنیم و اگه برفی وجود داشته باشه اسكیت یاد  بگیریم دیگه اینكه تمام كتابهای كتابخونه هم هست كه بخونمشون. و سه هفته برای این كارها وقت دارم !
 
 خداحافظ بابایی ؛ امیدوارم كه تو هم مثل هم احساس خوشحال كنی . قربانت :جودی




  پانوشت : یادت نره به سوالم جواب بدی. اگه برات زحمت میشه كه بنویسی‌، منشیت كه تلگراف داره؟ . اون می تونه این كارو بكنه.

  فقط بگو : آقای اسمیث تقریبا كچله ،

  یا
 
  آقای اسمیث كچل نیست ،
 یا

 آقای اسمیث موهای سفید داره .

  و می تونی عوضش بیست و پنج سنت از خرجیم كم كنی.

                                                                                          خداحافظ تا ژانویه -  و یه كریسمس شاد



طبقه بندی: نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 

پنجشنبه 21 خرداد 1388 توسط نگـــــار غفــــــاری



(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3