تبلیغات
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
 
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
دوشنبه 26 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری




درمانگاه كالج ، 4 ام آوریل ،

عزیزترین بابا لنگ دراز ،

دیروز عصر وقتی كه هوا داشت تاریك می شد من تو تختخوابم نشسته بودم و بیرون رو نگاه می كردم ، بارون می بارید و از زندگی توی یه مجتمع فوق العاده به شدت احساس كسلی  می كردم ، تو این حال بودم كه پرستار با یه جعبه بلند سفیدی كه به اسم من بود پیداش شد .  پر از دوست داشتنی ترین غنچه های رز صورتی بود . و بهتر از اون ، یه كارت هم بود كه توش یه پیام مودبانه ای با خط مایل و كشیده جالبی نوشته شده بود (و نشون دهنده یه شخصیت خیلی محترم )  هزاران بار متشكرم. گلهای تو اولین كادوی واقعی و حقیقی بود كه تو عمرم گرفته بودم . اگه میخوای بدونی كه چقدر بچه ام باید بدونی كه دراز كشیدم و گریه كردم آخه خیلی خوشحال شدم.

حالا دیگه مطمئنم كه نامه هامو می خونی، از این به بعد نامه هامو بیشتر جذاب می نویسم، اونوقت ارزششو داره كه توی یه نوار قرمز بپیچی و سالم نگهشون داری؛ فقط اون یه دونه افتضاحه رو بذار كنار و بسوزونش. خیلی بدم میاد از اینكه فكر كنم دوباره اونو میخونی.

ممنونم كه یه سال اولی بیچاره ، كج خلق و مریض رو خوشحال كردی. احتمالا تو فامیل و دوستای دوست داشتنی زیادی داری ، برای همین نمی تونی درك كنی كه چه حسی داره كه بخوای تنها باشی اما من اینطوریم.

خدانگهدار ؛ قول میدم دیگه شكایت نكنم، آخه الان فهمیدم كه تو یه شخص واقعی هستی ؛ و همین طور قول میدم كه دیگه تو رو با سوالهای بیشتر اذیت نكنم.

       هنوزم از دخترها بدت میاد ؟ قربانت برای همیشه : جودی 




نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری
دوم آوریل

بابا لنگ دراز عزیز،

من یه حیوون وحشی ام.

لطفا نامه افتضاحی رو كه هفته قبل برات فرستادم رو فراموش كن؛اون شب من به شدت احساس تنهایی و بدبختی می كردم و گلوم هم سوزش داشت. نمی دونم چی شد اما لوزه هام چرك كرده بود و هی غر می زدم و كلی چیز دیگه . من الان توی درمانگاهم ، و شش روز اینجا بودم؛ دفعه اوله كه بهم اجازه دادند پاشم بشینم و كاغذ و قلم داشته باشم. سرپرستار فقط امر می كنه. ولی من همش راجب این موضوع فكر می كنم و بهتر نمیشم مگر اینكه تو منو ببخشی .

این عكس منه.ببین چه شكلی شدم ،
یه باندپیچی دور سرم با گوشهای خرگوشی

 



حس همدردی می كنی ؟ غده های زیر زبانیم تورم داره. طول امسال این همه زیست شناسی خوندم اما تا حالا راجب غده های زیر زبانی چیزی نشنیدم. تحصیلات چقدر به درد نخوره !

دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم؛ وقتی زیاد سر پا میمونم تلوتلو می خورم. خواهش می كنم منو به خاطر گستاخیم و قدر ندونستنم ببخش. خیلی بد تربیت شدم.
 
                                                                                                              با عشق :جودی ابوت





نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری



26 مارس
آقای ب-ل-د اسمیث،

آقا ! شما هیچوقت به سوالهای من جواب ندادی ؛ هرگز به كارهایی كه من می كنم ذوق نشون ندادی. احتمالا تو نا خوشایندترین قیم بین همشون هستی، و دلیل اینكه كمك می كنی من درس بخونم این نیست كه از من مراقبت می كنی و به من توجه داری، فقط داری وظیفه تو انجام میدی .

من حتی سر سوزن هم راجب تو نمیدونم. حتی اسمت رو هم نمی دونم. خیلی بی روحیه و افسرده هست كه یرای یه چیزی بنویسی ! شك ندارم كه كه تمام نامه هامو بدون 5487 اینكه بخونیشون میندازی سطل زباله. از این به بعد فقط راجب امورات می نویسم.

امتحان جبرانی لاتین و هندسه ام هفته قبل بود . هر دوشون رو پاس كردم و الان از هر قید و بندی ‌آزادم.
 
                                                                                                     با احترام  :جروشـــا ابوت




نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری

ب-ل-د عزیز ،

دارم قطعه هنری نثر لاتین می خونم . داشتم می خوندمش. قراره بازم بخونمش. قراره خونده باشمش ! امتحان جبرانیم ساعت هفت سه شنبه بعده، و من یا قراره پاس شم یا بیافتم . بنابراین دفعه بعد یا قراره بشنوی كه كاملا سرحال و از قید و بند آزادم یا اینكه شكست خورده ام .

بعدا كه خلاص شدم یه نامه در شان و مناسب تری می نویسم. امشب مصرانه مشغول مطالعه " مفعول به های مستقل " هستم. 

                                                                                        قربانت ، مشخصه كه عجله دارم‌ : "ج .الف "




نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری




بابا لنگ دراز عزیز ،

این یه نامه دیگه تو اواسط ماهه واسه اینكه من تقریبا احساس تنهایی میكنم.هوا به شدت طوفانیه . تمام چراغها خاموشه ولی من دارم قهوه تلخ می خورم ، نمی تون برم بخوابم .

امروز عصر یه مهمونی داشتم كه سالی ، جولیا ، لئونورا فنتون هم بودن ، به اضافه ماهی ساردین ، نون مغزدارهای تست شده  و سالاد و شله شكلاتی و قهوه . جولیا م گفت اوقات خوبی داشته ، اما سالی موند و تو شستن ظرفها كمك كرد

 ممكنه بصورت جدی  امشب یه كم وقت بذارم رو لاتین ، اما هیچ شكی توش نیست ، كه من شاگرد ضعیفی ام تو لاتین .  ما Livy و De Senectute تموم كردیم و الان با Amicitia ( Damn Icitia تلفظ میشه ) .

اشكالی نداره فقط برای چند دقیقه  فرض كنی مادربزرگ منی ؟  سالی یكی داره و جولیا و لئونورا هر كدوم دوتا ، و امشب فقط همشون داشتن اونارو مقایسه می كردن. نمی تونم فكركنم راجب چیزهایی كه دوست دارم داشته باشم؛ این فقط مثل یه رابطه محترمانه هس. پس اگه مساله ای نیس بگم كه دیروز وقتی رفتم شهر ، یه قشنگترین كلاه مزین به تور با روبان بنفش روشنی رو دیدم . دارم یه دونه از اونا برای هدیه برای نود و سه امین تولدت درست كنم .

!!!!!!!!!!!!

ساعت كلیسای كالج داره ساعت دوازده رو میزنه .بعد این همه فكر می كنم خوابم میاد . شب بخیر مامان بزرگ ! عزیز و محترمانه دوستت دارم . جودی .






نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری





عزیزترین بابا لنگ دراز دنیا !

چد تا خبر خیلی خیلی خیلی بد دارم كه بهت بگم ، ولی با اونا شروع نمی كنم. اول سعی می كنم تو رو سر حال بیارم. جروشــا ابوت شروع به نویسندگی كرده . یه شعر با عنوان " از برج من " تو ماهنامه فوریه تو اولین صفحه اش چاپ میشه كه یه افتخار فوق العاده ای برای یه سال اولیه . دبیر زبان مون سر راهمو گرفت وقتی دیشب از كلیسای كالج بیرون می رفتم ، و گفت كه یه قطعه كاری جذابی بود به غیر از سطر ششم، كه بیش از حد طولانی بود . یه كپی ازش برات می فرستم برای اینكه ممكنه كنجكاو باشی بخونیش . بذار ببینم می تونم چیز خوشایند دیگه ای پیدا كنم ؟! آهان ! آره ! دارم اسكیت یاد می گیرم و می تونم به تنهایی و كاملا  با افتخار خیلی نرم حركت كنم . همین طور یاد گرفتم چطور با طناب از سقف ژیمنازیوم پایین بیام،  و همین طور می تونم سه فوت و شش ابنچ بپرم ؛ امیوارم به چهار فوت هم برسونم.

امروز صبح یه موعظه روحیه بخشی داشتیم كه پدر روحانی توش نصیحت می كرد . موضوع این بود :" راجب مردم بد قضاوت نكن تا راجبت بد قضاوت نكنن !" راجب ضرورت اغماض از خطاهای دیگرانه ، و اینكه مردم رو با قضاوت های زننده دلسرد نكنی . امیدوارم كه شنیده باشیش.
 امروز آفتابی ترین  و خیره كننده ترین بعد از ظهر زمستونیه ، و قندیلهای یخی دارن از درختهای صنوبر می چكن و همه دنیا زیر سنگینی برف كمر خم كردند؛ به غیر از من ،  من دارم زیر بار محنت كمر خم می كنم .

خوب دیگه ، حالا برای خبر بد شجاع باش جــودی ! باید بگی . مطمئنی كه سر حالی ؟ من توی ریاضیات و نثر لاتین افتادم. دارم كلاس خصوصی می بینم و دوباره ماه بعد قراره امتحان بدم. متاسفم اگه نا امید شدی، اما عوضش من اصلا اهمیتی نمی دم چون خیلی بیشتر از اون چیز هیی كه تو كتاب ها نوشته یاد گرفتم. من هفده تا رمان و كلی شعر خوندم ؛ رمان های خیلی مهم مثل " بیهودگی لطیف‌" و " ریچارد فورال " و " آلیس در سرزمین عجایب ". همجنین "مقاله های امرسون " و "زندگینامه لوك هارتس " و نسخه اول " سلطنت رومی گیبون ها " و نصف " زندگی نامه بنونتو كلینی " ؛ جالب نیست ؟ اون یه ولگرد بوده و تصادفا كسی رو ناشتا می كشه .

خوب می بینی كه بابایی ، بیشتر از اینكه تو لاتین گیر كنم باهوش هستم . این دفعه رو می بخشی اگه قول بدم كه دیگه تكرار نشه ؟
                                                   
                                                                                                    پشیمونم ، قربانت : جودی



نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری



روز عید ،

بابا لنگ دراز عزیز !

باید ببینی تو این كالج چه جوری درس یاد میدن بهمون ! هر وقت تعطیلی داریم همه چی یادمون می ره .پنجاه و هفت فعل بی قاعده كه عرض چهار روز گذشته تو مغزم فرو كرده بودم ؛ امبدوارم تا بعد امتحانات یادم بمونن.

بعضی از دخترها وقتی از كتابهاشون خلاص میشن اونارو میفروشن ، اما من در نظر دارم كه اونارو خودم نگه دارم. بعد هم وقتی كه فارغ التحصیل شدم همه خونده هامو توی یه ردیف ار قفسه دارم ، و هر وقت به جزییات نیاز پیدا كردم بدون هیچ درنگی می تونم بهش مراجعه كنم. دقیق تر و آسونتر از اینه كه تلاش كنی تو ذهنت نگهشون داری.

جولیا پندلتون امروز عصر سرزده اومد  كه یه كم با هم جمع باشیم و یك ساعت تمام موند. با موضوع خانواده بحث رو باز كرد ، و من نتونستم بهش بی توجه باشم . میخواست بدونه اسم فامیلی مادرم چیه ؛ تا حالا شنیده بودی از یه بچه سر راهی همچین سوال بی شرمانه ای بپرسن ؟ شجاعت اینو نداشتم كه بگم نمی دونم ، و من هم از سر بیچارگی یه اسمی رو انتخاب كردم كه یادم افتاد ، و اون "مونتگومری" بود. بعد اون دوباره خواست بدونه كه من از"ماساچوست مونتگومری " ها هستم یا " ویرگینیا مونتگومری" ؟!

مادر اون یه "رادرفورد" هس. خونواده ای كه از كشتی نوح جون سالم به در بردن و با ازدواج با "هنری هشتم " فامیل شدن.خونواده پدریش هم بر می گرده به زمانهای دور تر از آدم ! ریشه شجره نامه خونواده اش یه میمون ماده بلند مقام با موهای خیلی لطیف و موی دم اسبی بلند بوده !

میخواستم امشب برات یه نامه بهتر و شاداب تر و جذاب تری بنویسم ، اما خیلی خوابم میاد ؛ و هم ترسیدم . قسمت سال اولی ها اصلا شاد نیست .

كم مونده به امتحانات ، قربانت : جودی ابوت 



نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری




  نزدیك به پایان تعطیلات كریسمس.  تاریخ دقیق نا معلومه .

 بابا لنگ دراز عزیز !

 برف داره میاد ، تو كجایی ؟ تمام دنیاكه من از برج می بینم سفید پوشیده دونه های برف به اندازه دونه های ذرت بزرگ از آسمون می ریزه . بعد از ظهر رو هم گذشته، الان آفتاب (یه رنگ زرد سرد ) پشت چند تا توده بنفش سرد قرار گرفته ، و من پشت پنجره ام نشسته ام و از آخرین نوری كه به اتاقم می تابه استفاده می كنم كه برای تو بنویسم.

  پنج قطعه طلایی كه دادی خیلی غافلگیر كننده بود ! من قبلا عادت نداشتم كادوی كریسمس بگیرم. اما تو حالا به من این همه چیز دادی‌؛ می دونی تمام چیزهایی رو كه دادی ؛ كه من احساس می كنم  شایستگی بیشت از اینا رو نداشته باشم. ولی به همون اندازه دوسشون دارم. میخوای بدونی با پولهام چی خریدم؟

1) یه ساعت نقره ای با یه جعبه چرمی كه می بندمش به مچم كه باعث میشه ساعت رو از بر باشم.

2) شعر های " متیو آرنولد"

3) فلاسك

4) پتوی گرم

5) پانصد ورق چركنویس ( می خوام همین روزها شروع كنم به نویسندگی )

6) یه فرهنگ لغات مترادف

7) ( من خیلی دلم نمی خواست به این اعتراف كنم‌ ولی می گم ) یه جفت جوراب زنونه ساق بلند  ابریشم

  بابایی ! بعدا نگو همش رو نگفتی !

  علت كوچیكی داشت، اگه باید می دونستی كه جوراب های ابریشمی رو خلی بهش دقت كردم. جولیا پندلتون میاد تو اتاقم كه هندسه حل كنیم ، جورابهای زنونه ساق بلند ابریشمی می پوشه و می شینه رو مبل ، و پاشو میندازه رو پاش .اما منتظر باش ، به محض اینكه از تعطیلات برگشت، منم میرم وبا جورابهای ابریشمی ام می شینم رو مبل اون . می بینی بابایی، چه مجود بیچاره ایم من ، ولی حداقل من صادقم ! و ار قبل می دونستی از سابفه یتیمخونه ام كه من عالی نیستم ، نگفته بودم ؟

 مكررا ( این روشی هس كه دبیر زبان مون وقتی جمله ای رو شروع می كنه می گه ) مدیون هفت تا هدیه تو ام. من وانمود كردم كه اینارو خونواده ام تو جعبه از كالیفرنیا برام فرستادن. ساعت رو پدرم ، پتوی گرم رو مادرم ، فلاسك رو مادر بزرگم كه خیلی نگران منه، می ترسه كه تو هوای اینجا سرما بخورم؛ كاغذهای چركنویس رو برادر كوچم "هری" ؛ خواهرم "ایزابل" جورابهای ابریشمی رو بهم داده\ و شعر هارو عمه سوزان ؛ فرهنگ لغات رو عمو هری ( كه اسم هری كوچك رو از اون گذاشن ) ؛ اون می خواسته شكلات بفرسته اما سماجت كرده رو فرستادن فرهنگ لغات .

  اعتراضی نداری كه نقش یكی از خونواده ام رو بازی كنی ، داری؟

  و اما حالا ... می تون راجب تعطیلاتم بهت بگم ، یا " مثل سابق" دوست دارس راجب درسام بدونی؟  امیدوارم تو سایه ظرافت تو كلمه "مثل سابق " رو درك كنی. این آخرین كلمه اضافه شده به فرهنگ لغات منه .

  دختری كه اهل تگزاسه اسمش " لئونورا فنتون " هس. ( تقریبا به اندازه سالی بامزه اس، نه؟‌) م كه دوسش دارم ، اما نه به اندازه سالیمك براید. هیچكس رو بیشتر از سالی دوست نخواهم داشت به غیر از تو . من همیشه تو رو بیشتر از همه دوست خواهم داشت. برای اینكه تو تمام خونواده ی من هستی  كه تو یه نفر خلاصه شدی. لئونورا و من دو تا د دانشجوی سال دوم هر روز مساعدی با یه دامن كوتاه و ژاكت كشی و كلاه كاسكت تو شهر  پیاده روی می كنیم و محله های اطراف رو می گردیم . و یه جوب صیقلی برمیداریم باهاش صدا بدیم. یه روز كه كلی راه اومده بودیم ، ایستادیم جلوی یه رستوران جهمون جایی كه دخترهای كالج برای شام میرن. خرچنگ دریایی كبابی  (35 سنت) ، و برای دسر، كیك گندم سیاه و شیره چوب درخت افرا (15  سنت )، تغذیه بود اما ارزون !

  مثل یه شوخی بود ! مخصوصا برای من ، كاملا با یتیمخانه متفاوت بود ؛ هر وقت محوطه كالج را ترك می كنم احساس می كنم یه مجرمم كه فرار كردم.قبا از اینكه فكر كنم  به همه گفتم كه چه احسای دارم! گربه قریبا بیرون  از كیسه بود كه من از دمش گرفتم و كشیدمش بیرون . خیلی سخته كه هر چیزی رو كه می دونم نگم . ذاتا م روح معتمد به نفسی دارم ؛ اگه این چیز هارو بهت نگ ، می تركم .

  عصر جمعه گذشته شكلات شیره ای كش دار داشتیم كه مدیر خانه فرگوسن تو تالار های دیگه به جا مونده ها داده بود. بیست و دو نفر بودیم، سال اولی ، دومی ، شومی و سال آخری همه با هم متفق و سازگار و دوستانه .آشپزخانه خیلی بزرگه ، با قوری های مسی و كتری هایی كه به ردیف از دیوار سنگی آویزون كردن.
كوچكترینش ظرف خوراك پزی شیشه ایه كه اندازه دیگ رختشوییه. چهارصد دختر تو فرگوشن زندگی می كنن. آشپز تو پیش بندو كلاه سفید رفت و بیست و دو تا پیش بند و كلاه سفید آورد ؛ نمی تونم تصور كنم این همه رو از كجا آورد و ما همه مون تبدیل شدیم به بیست و دو تا آشپز.

 خیلی باحال بود ، در هر صورت من شیرینی بهتری دیده بودم. وقتی بالخره تموم شد، وقتی همه مون ، آشپزخون ، دستگیره های در ، و همه جا شیره ای بود ، تصمیم گرفتیم كه توی یه حركت دسته جمعی تو همون لباس ها ، با یه چنگال و قاشق و یه تابه ، تو  سالن خالی تا سالن پذیرایی ریاست رژه بریم، جایی كه نصف استاد ها و دبیرها دارن یه عصر آرام رو سپری می كنن. ما آواز های كالج رو خوندیم و و خوش گذروندیم. اونا هم احترام و ادب ما رو پذیرفت اما به سختی. ما اهم رهاشون كردیم تا تا تكه های شیرینی شیره ای رو بمكن. بی صدا و چسبناك!

  می بینی پیشرفتمو تو درسام !

  تو واقعا فكر نمی كنی كه من به جای یه نویسنده باید هنرمند بشم ؟

  تعطیلات عرض دو روز تموم میشه و من خوشحالم كه دوباره دخترها رو می بینم. شاختمون ما تنهایی بی ارزشه ؛ وقتی فقط نه نفر جا می گیرن تو یه ساختمون كه برای چهارصد نفره یه كم  جغ جغ می كنن.

  خداحافظ و تشكر كه به فكر منی. من من باید خیلی عالی و شاد باشم جز برای ابر تهدید كننده ای كه الان تو افقه . آزمون ها تو فوریه شروع میشه. 
 قربانت ، دوستت دارم :جودی


  پانوشت: شاید مناسب نباشه كه دوستت دارم برات بفرستم ؟! اگه درست نبود منو ببخش. ولی باید یه نفر رو دوست داشته باشم ، تنها تو و خانم لیپت هستین كه باید از بین شما یكی رو انتخاب كنم. می بینی كه باید باهاش كنار بیای ، بابا جون ، آخه من نمی تونم اونو دوست داشته باشم.








نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری

  یكشنبه
  تعطیلات كریسمس هفته بعد شروع میشه . سالن ها اونقدر پر شده كه به سختی میتونی رد شی؛ همه اونقدر از هیجان سرشارند كه درس خوندن رو دیگه ول كردن. قراره تعطیلات خیلی زیبایی داشته باشم.  یه سال اولی دیگه هم هس كه تو تگزاس زندگی می كنه ، اما تعطیلات رو اینجا می مونه ، ما برنامه ریختیم كلی پیاده روی كنیم و اگه برفی وجود داشته باشه اسكیت یاد  بگیریم دیگه اینكه تمام كتابهای كتابخونه هم هست كه بخونمشون. و سه هفته برای این كارها وقت دارم !
 
 خداحافظ بابایی ؛ امیدوارم كه تو هم مثل هم احساس خوشحال كنی . قربانت :جودی




  پانوشت : یادت نره به سوالم جواب بدی. اگه برات زحمت میشه كه بنویسی‌، منشیت كه تلگراف داره؟ . اون می تونه این كارو بكنه.

  فقط بگو : آقای اسمیث تقریبا كچله ،

  یا
 
  آقای اسمیث كچل نیست ،
 یا

 آقای اسمیث موهای سفید داره .

  و می تونی عوضش بیست و پنج سنت از خرجیم كم كنی.

                                                                                          خداحافظ تا ژانویه -  و یه كریسمس شاد




نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 خرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری

شنبه

 من افتخار دارم كه یه اكتشاف جدیدی رو تو هندسه بهت گزارش كنم. جمعه گذشته كار قبلی مون روی منشور های متوازی الاضلاع رو رها كردیم و منشور ناقص را شروع به كار كردیم. جاده ناهموار و سربالاییش زیاده !







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 اسفند 1393 :: نگــــار غفـــــاری
19 اكتبر ،

 بابا لنگ دراز عزیز ،

 تو هرگز جوابم رو ندادی  در حالیكه خیلی مهمه.

 تو كچلی؟

 دقیقا طرح ریخته بودم كه تو چه شكلی هستی _به صورت دلخواهم _ تا اینكه رسیدم به سرت ، و دیگه گیر كردم. نتونستم تصمیم بگیرم كه موهات سفیده یا سیاه یا یه كمی خاكستری و یا هیچكدوم .

 این نقاشی صورت توئه :

بابالنگ دراز

اما مشكل اینه كه مو هم باید اضافه كنم ؟

 میخوای بدونی چشمات چه رنگی هستن ؟ طوسی ! ابروهات مثل سقف هشتی می مونه ( خط راست ؛ همون كه تو رمان ها میگن ) و دهنت یه خط راست ، یه ذره تو گوشه ها مایل به پایین ) . اوه ! البته می دونی ؛ می دونم تو یه پیرمرد تند با یه كم غضب هستی ( زنگ كلیسا) . 9:45 شب .

 من یه قانون جدیدی دارم كه هیچوقت نمی شكنم : هرگز و هرگز شبها درس نمی خونم ، اشكالی هم نداره كه چقدر درس برای صبح مونده. عوضش كتابهای ساده می خونم ؛ مجبورم . می دونی، برای اینكه هیجده سال تو خالی پشت سرم جا گذاشتم. باور نمی كنی بابا، ذهنم چه جهل عمیقی داره؛ من خودم كاملا دارم عمق شو می بینم. تمام چیزهایی كه دخترهای دیگه با خانواده های كاملا شایسته ، یه خونه ، دوستها و یه كتابخونه بطور جذاب می دونن ، من هرگز حتی راجبش نشنیدم. برای مثال :
من تا حالا " مادر گووس" ، "دیوید كاپرفیلد" ،" ایوانهو" ، " سیندرلا " ، "ریش آبی" ، " رابینسون كروز" ، "جان ایر" ، " آلیس در سرزمین عجایب" رو نخوندم.
من نمی دونستم " هنری ایث" بیش از یه بار ازدواج كرده یا "شلی" شاعر بوده. نمی دونستم آدمها قبلا میمون بودند و یا "باغ عدن" یه افسانه زیبا بود. نمی دونستم "R.L.S " مخفف رابرت لوئیس استیونسون هستو یا "جرج الیوت" یه خانمه. من هرگز عكس مونالیزا رو ندیده بودم. (راست میگم اما تو باور نمی كنی ) من اسم "شرلوك هلمز " رو هم نشنیده بودم.

 ولی حالا همه اینا رو می دونم و حتی چیزهای بیشتر دیگه، اما می تونی بفهمی كه چقدر راه دارم تا جبران كنم . و ... اوه ! جالبه ! من مشتاقانه منتظر عصرم كه روی در اتاق بزنم " مشغول" ؛ بعد لباس راحتی قرمزمو با دمپایی های خزدارم بپوشم ، تمام بالشتك ها رو پشتم روی مبل بتپونم، بعد لامپ برنجی دانشجویی مو روی دسته صندلی ام روشن كنم ، و در نهایت بخونم و بخونم و بخونم . یه كتاب كافی نیست. یه زمانی چهار تاشو خوندم. و حالا هم شعرهای "تنیسون " ، مجله "ونیتی فیر" ، حكایت های ساده كیپلینگ و _نخندی ها _ زنان كوچك . من دریافتم كه من تنها دختری هستم تو كالج كه زنان كوچك رو نخونده بودم. من به هرحال به هیچ كس نگفتم .( این بطور عجیبی منو انگشت نما می کنه ). من بیصدا رفتم و اونو به قیمت 1.12 دلار از خرجی ماه گذشته ام گرفتم. دفعه بعد اگه كسی راجب لیمو ترش حرف بزنه ، می فهمم راجب چی داره حرف میزنه !
زنگ ساعت ده ! نامه وقفه داری بود !  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 اسفند 1393 :: نگــــار غفـــــاری



 15 ام نوامبر؛

 بابا لنگ دراز عزیز ،

 گوش كن ببین چیا یاد گرفتم امروز !

 مساحت رویه محدبی هرم ناقص یك هرم معین برابر هست با : نصف حاصل ضرب جمع قاعده ها در ارتفاع هر ذوزنقه اش.

 به نظر درست نمیاد ، ولی درسته؛ میشه باورش كرد !

 تا حالا راجب لباسهام برات تعریف نكردم ، كردم بابایی؟ شش دست پیراهن‌‌ ، همشون نو و قشنگ كه برای من خریده شده ، نه اینكه مال یه كس بزرگتر رو بهم داده باشند. احتمالا تو درك نكنی كه چه اوج رفاهی توی  طول زندگی یه بی سرپرست رقم خورده ؟! تو همه اینا رو به من دادی و من خیلی خیلی خیلی مدیون لطف توام. خیلی خوبه كه آدم تحصیل كرده بشه ، اما نه به اندازه اینكه شش دست لباس جدید رو تجربه كنی . خانم "پریچارد " كه تو كمیته ملاقاتی ها هست ، انتخابشون كرده ، نه خانم‌"لیپت" ؛ خدا رو شكر ! یه پیراهن مخصوص عصرها دارم كه صورتیه كه اگه یه كم دقت كنی ابریشمه ( تو این لباس به شدت قشنگ میشم ) ، و یه پیراهن آبی مخصوص كلیسا ، و یه پیراهن غذاخوری با توری صورت قرمز و یه لبه تزیینی مشرقی ( منو شبیه كولی می كنه ) ، یه لباس ابریشمی رنگ گلی ، یه كت و دامن رسمی برای بیرون ، و لباس روزمره كلاس . شاید برای جولیا پندلتون جالباسی خیلی خیلی بزرگی نباشه ولی برای جروشا ابوت هست ؛ اوه ، ای داد !

 فكر كنم الان با خودت میگی چه كم فهم ، سبكسر و سطحی نگره ، و چه قدر بده كه پولمو دارم به خاطر تحصیل این دختر حروم می كنم !؟
 اما بابایی ، اگه تو هم تمام عمرت لباس كتونی چهارخونه فقط تنت بود ، درك می كردی كه چه احساسی دارم. و زمانی كه من دبیرستان رو شروع كردم یه بازه زمانی دیگه حتی بدتر از لباس كتانی شروع شد.

 صندوق اعانه !

 نمی تونی بفهمی چقدر وحشت داشتم از اینكه تو لباس هایی كه صندوق اعانه میداد تو مدرسه ظاهر شم. من كاملا مطمئن بودم كه تو كلاس كنار اون كسی قراره بشینم كه قبلا اون صاحب لباسی بود كه تنم كرده بودم. قرار بود اون دختره پچ پچ كنه و یواشكی بخنده و به بقیه نشونم بده. تلخی پوشیدن لباس دور انداخته دشمنت روحت رو مثه خوره میخوره . اگه حتی بقیه زندگیم رو جوراب ابریشم هم بپوشم بازم باور ندارم كه اون ترس از زندگیم محو شه .
سه شنبه 13 نوامبر زنگ چهارم "هانیبل" جبهه مقدم رومی ها رو تار و مار كرد و نیروهای قرطاجنه رو از كوهها به دشت كسیلینوم هدایت كرد.یه لشگر از "نومیدیانی"های سبك اسلحه تونستن پیاده نظامی های رومی های رو به اسارت بگیرند. دو جبهه و یك كشمكش سبك ! رومی ها با تلفات جنگی سنگین بالاخره حمله رو دفع كردند. با افتخار ، خبرنگار مخصوص خط مقدم جبهه ، ج. ابوت !

 پانوشت : می دونم نباید انتظار جواب نامه داشته باشم ، و به من تذكر داده بودند كه تو رو با سوالهام اذیت نكنم، اما فقط همین یه بار ، بابایی ، جوابم رو بده ؛ تو خیلی خیلی پیری یا یه كم پیری ؟ كاملا طاسی یا كم مو هستی؟ خیلی سخته توی انتزاع به تو فكركردن ، مثل یه قضیه هندسی .

 با در نظر گرفتن اینكهیه مرد بلند پولدار هست كه از دخترها متنفره و به یه دختر گستاخ لطف می كنه، پس چه شكلی می تونه باشی ؟

 لطفا جواب بده !








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 بهمن 1393 :: نگــــار غفـــــاری
 اكتبر؛

 بابا لنگ دراز عزیز ،

 من عضو تیم بسكتبال شدم و میتونی زخم روی  شونه چپم رو ببینی. كبود و سرخ شده و یك كم هم رگه  های نارنجی داره . "جولـیا پندلتون خیلی تلاش كرد عضو تیم شه ولی نشد . هــــورااااا !

می بینی چه بخیلم!

 كالج داره بهتر و بهتر میشه . من دخترها ، دبیرها ، كلاسها ، محوطه كالج  و خوراكهایی رو كه می خوریم دوست دارم .ما دوبار در هفته برنامه بستنی داریم اما شله ذرت نداریم.

 تو خواسته بودی كه فقط هر ماه یه بار برات نامه بنویسم ؛ نه؟ و اما من با نامه های چند روز به چند روزم  تورو بدجوری مشغول كردم . آخه من خیلی هیجان زده ام و باید  راجب اتفاقات جدیدی كه افتاده با كسی صحبت كنم ؛ و تو تنها كس هستی ! لطفا هیجان مضاعف منو ببخش. به زودی فروكش می كنه. اگه نامه هام حوصله تو سر ببره ، هر وقت خواستی می تونی بندازیشون سطل آشغال . قول می دم تا نیمه نوامبر نامه دیگه ای ننویسم.

 پرحرفترینت : جودی ابوت 


جودی ابوت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نگــــار غفـــــاری


  یكشنبه ؛

  فراموش كردم دیروز اینو پست كنم ، برای همین یه نامه شكایت آمیز می نویسم . دیروزصبح ما با پدر روحانی ملاقات داشتیم.. می تونی حدس بزنی چی گفت ؟
 سودمندترین امیدی كه توانجیل بهمون دادن اینه " فقری كه دارین همیشه با شماست !" اونا اینجا موندن كه به ما لطف و بخشش كنن .فقیر بودن _ خوب دقت كن _یعنی یه جورایی حیوون خونگی به درد بخور بودن . من اگه مثل یه خانم كامل و با وقار بزرگ نشده بودم ، می رفتم و بعد جلسه بهش می گفتم كه چی فكر كردم .





نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 بهمن 1393 :: نگــــار غفـــــاری

 شنبه صبح

داشتم این نامه رو دوباره می خوندم و به نظرم اومد كمی غمناكه . اما نمی تونی حدس بزنی كه من یه موضوع خاصی رو تو هندسه باید تا دوشنبه صبح مرور كنم در حالیكه بدجوری سرما خوردم و دایم عطسه می كنم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نگــــار غفـــــاری
تو چی فكر می كنی بابا جون؟ دبیر زبان انگلیسی بهم گفت كه ورقه ام یه اصالت فوق العاده ای  داشت . واقعا گفت. این درست جمله اونه . به نظر غیر ممكنه، اما گفت ، با توجه به هیجده سال تربیتی كه من داشتم ؟ هدف "جان گریر هوم" (همون طور كه خودت بی شك می دونی و قلبا ازش رضایت داری) اینه كه نودوهفت تا بچه یتیم رو به نود و هفت جفت تبدیل كنه .
 توانایی هنری فوق العاده من كه ارائه كردم وقتی پیشرفت كرد كه توی سن كم روی در چوبی با گج عكس خانم "لیپت " رو كشیدم .
 امیدوارم كه وقتی از خونه دوران كودكیم گلایه می كنم تو رو اذیت نكرده نباشم ؟ اما می دونی تو دست بالا داری ، اگه من خیلی گستاخ بشم ، می تونی هر وقت خواستی خرجیم رو قطع كنی. این حرف مودبانه ای نبود كه بگم اما نمی تونی از من انتظار هر جوری رفتاری رو داشته باشی؛ یه بچه سر راهی بی سرپرست ، یه دختر جوون تحصیل كرده نیست.
 می دونی بابا ، اینجوری نیست كه تو كالج بودن سخت باشه . مثل یه بازیه . بیشتر وقتها نمیفهمم دخترا چی می گن؛ شوخی های اونا به نظرراجب گذشته اس كه هر كسی با بقیه در میون می گذاره . من تو دنیا یه غریبه ام و زبونشونو نمی فهمم. خیلی احساس بدبختی می كنم. تمام عمرم همین حس رو داشتم. تو دبیرستان دخترها دسته دسته وا می ایستادند و منو نگاه می كردن. من متفاوت و عجیب غریب بودم و همه اینو می دونستن .

جروشا ابت

احساس می كردم "جان گریر هوم" رو پیشونیم نوشته شده . و یه سری آدمهایی كه از سر ترحم حرف رو باز می كردن و مودبانه چیزی می گفتن. از همشون متنفرم ، مخصوصا از اونی كه بیشتر ترحم می كنه بهم.
 هیچكس اینجا نمی دونه كه من تو یتیمخانه بزرگ شدم. من به "سالی " گفتم كه پدر و مادرم مردن و یه مرد مسن مهربون اصیل منو به كالج فرستاده كه كاملا درست همون جوریه كه هست . نمی خوام بگم بزدل هستم، اما میخوام بقیه دخترها رو دوست داشته باشم؛ اما اون خونه وحشتناك كه رو بچگیم سایه انداخته بزرگترین تفاوته. اگه دوباره بتونم به گذشته ام بر گردم همش رو به كل متوقف می كردم . من فكر می كنم منم باید مثل بقیه دخترها خشنود باشم. به نظرم تفاوت چندانی وجود نداره، داره ؟

 در هر صورت " سالی" ازمن خوشش میاد !
قربانت : جودی ابوت (جروشای سابق )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 خرداد 1393 :: نگــــار غفـــــاری

 چهارشنبه ؛

  بابالنگ دراز عزیز :
 
اسمم رو عوض كردم !

 تو لیست هنوز "جروشا" هستم ،اما جای دیگه "جودی " ام. خیلی بده ، نه؟ اجباره كه تنها اسم مستعاری رو به خودت بدی كه تا حالا داشتی ؟ اگرچه تقریبا میشه گفت من "جودی" رو نساختم .این چیزه كه "فری پركین "  عادت داره كه منو خطاب كنه .

Judy Abot


  آرزو داشتم كه خانم "لیپت" سلیقه بیشتری تو انتخاب اسم بچه ها بكار می برد. اون اسم فامیلی ها رو از دفترچه تلفن برداشته _ "ابوت " رو توی صفحه اول پیدا می كنی"_ اون اسمهای مسیحی رو از همه جا بر می داره ؛ "جروشا" رو از روی سنگ قبر برداشته.من همیشه از این اسم متنفر بودم. اما حالا تریحا "جودی " رو دوست دارم. یه اسم غیر منطقیه . این اسم متعلق به اون دسته از دخترهاییه كه من نیستم_ یه دختر مهربون با چشمهای آبی كوچیك، كه خونوادش لوسش كردن ، كسی كه توی تمام زندگیش حرف خودشو به كرسی می نشونه بدون هیچ توجهی _ بهتر نیست دوسش داشته باشیم؟ هر عیب و ایرادی هم كه من داشته باشم ، هیچ كس نمی تونه منو متهم به این كنه كه خونوادم لوسم كردن ! اما خیلی جالبه كه اینجور وانمود كنی . دفعه های بعدی لطفا منو "جودی" خطاب كن .

 میخوای یه چیزی رو بدونی؟ من سه جفت دستكش بچگانه دارم . من دستكشی داشتم كه یه قسمتش برای انگشت شست بود و یه قسمت برای چهار انگشت دیگه كه از درخت كریسمس سال قبل مونده بود ، اما نه دستكش واقعی با پنج تا انگشت. من دایم اونارو بیرون میارم و هر چند وقت پرو شون می كنم. این تمام اون چیزیه كه نمی تونم تو كلاس بپوشم. 

 زنگ شام ! خداحافظ !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 خرداد 1393 :: نگــــار غفـــــاری
 

 نامه های دوشیزه "جروشا ابوت" به آقای "بابالنگ دراز اسمیث"





 24سپتامبر ؛

  سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد :

من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.

 كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می كنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم.

 حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش .كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین !

 دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم !

 اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی انتخاب نكردین كه كمی دوستانه باشه ؟
 تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم ؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم :

 1: قد بلندین .
 2: پولدارین .
 3: از دخترها بدتون میاد.

 اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود ، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .

 زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .

 پانوشت‌: می بینین كه من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می كنم ، به خاطر تربیتی كه توی یتیمخانه " جان گریر هوم" داشتم .

                                                                        
                                                                             با احترام : جروشا ابوت
                                                                                 به : بــابـــا لنگ دراز






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 شهریور 1391 :: نگــــار غفـــــاری

 10 اكتبر؛

بابا لنگ دراز عزیز:

 تا حالا چیزی راجب "مایكل آنجلو" شنیدی؟

 اون یه هنرمند مشهوری بود كه دوران میانسالیش رو تو ایتالیا زندگی می كرد. همه توی كلاس ادبیات انگلیسی به نظر میاد می شناسنش، چون وقتی من فكر كردم كه اون از فرشته های اعظمه ، همه بهم خندیدند. به اسمش میاد كه فرشته باشه ،نه ؟ مشكل من با كالج اینه كه توقع دارم چیزهایی رو بدونم كه تا حالا یاد نگرفتم. بعضی وقتا خیلی خجالت می كشم. اما حالا دیگه وقتی دخترها راجب چیزی حرف می زنن كه من نشنیدم، تو ذهنم نگه می دارم و توی دایرةالمعارف دنبالش می گردم. روز اول یه اشتباه وحشتناكی كردم . یه نفر اسم " ماریك مترلینك " رو آورد و من پرسیدم سال اولیه ؟! این جوك همه جای كالج پخش شده. ولی در هر صورت من هم به اندازه بقیه تو كلاس می درخشم ، حتی بیشتر از بعضی هاشون !

 میخوای بدونی كه وسایل اتاقمو چطور چیدم ؟ یه سمفونی از قهوه ای و زرده . دیوار سایه روشنی از رنگ زرد نخودیه و من هم پرده زرد كتانی خریدم و همین طور بالشتك و و یه میز كار قهوه ای با چوب ماهون ( دست دوم به قیمت سه دلار ) ، یه صندلی از جنس چوب خیزران و یه قالی با یه لكه جوهر وسطش. و من صندلی رو روی لكه گذاشتم .

 پنجره ها بالا ترن ؛ جوری كه نمی تونی تو نشستن معمولی بیرون رو ببینی. من آیینه رو از پشت كمد جالباسی شل می كنم و می كشم نزدیکتر تا جلوی پنجره ، این تنها ارتفاع مناسب برای اینه كه نشسته بیرون رو ببینی. تمام كشوها رو مثل پلكان می كشی بیرون و می ری بالا . به همبن راحتی !

 "سالی مك براید" تو انتخاب وسایل از حراج اصلی كمكم كرد. اون تمام عمرشو تو خونه زندگی كرده و مبله كردن سرش میشه. نمی تونی تصور كنی چقدر جالبه كه خرید كنی و یه پنج دلاری واقعی بدی و پول خرد بگیری؛ در حالیكه تا حالا بیشتر از چند سنت توی عمرت نداشتی. بابا جونم ! من بهت قول میدم كه بابت این كمك هزینه ای كه در اختیارم گذاشتی قدردانی كنم ."سالی " سرگرم كننده ترین آدم روی زمینه و "جولــیا رالدج پندلتون " برعكس . عجیبه كه مسئول ثبت نام تونسته یه همچین مخلوطی از همكلاسی ها درست كنه. "سالی" فكر می كنه همه چیز جالبه ،حتی خراب كردم امتحانها. و اما جولیــا از همه چیز زود حوصله اش سر میره . اون هیچوقت تلاش نكرده كه كمی دوست داشتنی باشه . فكر می كنه كه چون "پندلتون" ــه ، پس تنها وجود مسلم اینه كه شایسته بهشت باشی بدون هیچ امتحان و آزمایشی . من و جولیـا ذاتا دشمن به دنیا اومدیم .

جودی ابت

  من الان فكر می كنم تو بی صبرانه منتظری كه بشنوی من چه چیزهایی یاد می گیرم ؟

1) لاتین : جنگ جهانی دوم. هانیبل و نیروش دیشب كنار دریاچه "تارسیمنوس" اردو زدن . اونها علیه رومی ها كمین زدن، و امروز صبح یه جنگ توی پاسبانی چهارم روی داده . رومی ها هم عقب نشینی كردند.

2) فرانسوی‌ : 24 صفحه از داستان سه تفنگدار ، صرف سوم شخص ، و فعل های بی قاعده .

3) هندسه : استوانه ها رو تموم كردیم و حالا تو مخروط ها هستیم.

4) انگلیسی : بیان رو می خونیم . بیان من روز به روز داره توی وضوح و ایجاز بهتر میشه .

5) زیست شناسی : به سیستم گوارشی رسیدیم. صفرا و لوزالمعده موند برای دفعه بعد.

داره میره كه تحصیل كرده بشه، قربانت : جروشــا ابوت

 پانوشت: امیدوارم تو هیچوقت لب به الكل نزنی ، بابا ! شدیدا برای جگرت ضرر داره !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نگــــار غفـــــاری

 

  سه شنبه ؛

 دارن تیم بسكتبال سال اولی ها رو ترتیب میدن .و این یه فرصته كه من بتونم به این جمع ملحق شم. جثه ام كوچیكه اما عوضش سریع ، چابك و مصمم هستم. وقتی بقیه به امید توپ تو هوا هستن. من می تونم توپ رو اززیر پاهاشون دریبل كنم و  به چنگ بیارم. كوله باری از تمرین های جالب ! به اضافه یه زمین ورزشی توی یه ظهر پاییزی با درختهایی قرمز وزرد و هوایی كه پر از بوی برگهای سوخته اس.همه می خندد و سر و صدا می كنند. اینها شادترین دخترهایی هستن كه من دیدم و من خوشحالترین شون هستم !

 در نظر داشتم یه نامه بلند بنویسم و راجب تمام چیزهایی كه یاد گرفتم برات تعریف كنم. (خانم "لیپت" گفته كه تومیخوای اینهارو بدونی ) ، اما زنگ ساعت هفت همین الان خورد و من باید عرض ده دقیقه با لباس ژیمناستیك توی زمین ورزشی حاضر بشم. امید داری كه من هم عضو تیم بشم‌؟

  قربانت :جروشــا ابوت

  پی نوشت ( 9 شب ) :

"سالی مك براید " سرشو از لای در می كنه تو و میگه " من دلم برا خونه تنگ شده . تو هم ؟" من لبخند كمرنگی می زنم و می گم: "نه ! فكر كنم از پسش بر بیام ." اقل کمش دلتنگ خونه بودن یکی از اون بیماری هاس که من ازش جون سالم بدر بردم ! هیچوقت نشنیدم كه كسی دلش برای یتیمخانه تنگ بشه ، تو دیدی؟

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :