تبلیغات
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز - نامه چهاردهم جودی به بابا لنگ دراز
 
نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
پنجشنبه 15 مرداد 1394 :: نگــــار غفـــــاری




  نزدیك به پایان تعطیلات كریسمس.  تاریخ دقیق نا معلومه .

 بابا لنگ دراز عزیز !

 برف داره میاد ، تو كجایی ؟ تمام دنیاكه من از برج می بینم سفید پوشیده دونه های برف به اندازه دونه های ذرت بزرگ از آسمون می ریزه . بعد از ظهر رو هم گذشته، الان آفتاب (یه رنگ زرد سرد ) پشت چند تا توده بنفش سرد قرار گرفته ، و من پشت پنجره ام نشسته ام و از آخرین نوری كه به اتاقم می تابه استفاده می كنم كه برای تو بنویسم.

  پنج قطعه طلایی كه دادی خیلی غافلگیر كننده بود ! من قبلا عادت نداشتم كادوی كریسمس بگیرم. اما تو حالا به من این همه چیز دادی‌؛ می دونی تمام چیزهایی رو كه دادی ؛ كه من احساس می كنم  شایستگی بیشت از اینا رو نداشته باشم. ولی به همون اندازه دوسشون دارم. میخوای بدونی با پولهام چی خریدم؟

1) یه ساعت نقره ای با یه جعبه چرمی كه می بندمش به مچم كه باعث میشه ساعت رو از بر باشم.

2) شعر های " متیو آرنولد"

3) فلاسك

4) پتوی گرم

5) پانصد ورق چركنویس ( می خوام همین روزها شروع كنم به نویسندگی )

6) یه فرهنگ لغات مترادف

7) ( من خیلی دلم نمی خواست به این اعتراف كنم‌ ولی می گم ) یه جفت جوراب زنونه ساق بلند  ابریشم

  بابایی ! بعدا نگو همش رو نگفتی !

  علت كوچیكی داشت، اگه باید می دونستی كه جوراب های ابریشمی رو خلی بهش دقت كردم. جولیا پندلتون میاد تو اتاقم كه هندسه حل كنیم ، جورابهای زنونه ساق بلند ابریشمی می پوشه و می شینه رو مبل ، و پاشو میندازه رو پاش .اما منتظر باش ، به محض اینكه از تعطیلات برگشت، منم میرم وبا جورابهای ابریشمی ام می شینم رو مبل اون . می بینی بابایی، چه مجود بیچاره ایم من ، ولی حداقل من صادقم ! و ار قبل می دونستی از سابفه یتیمخونه ام كه من عالی نیستم ، نگفته بودم ؟

 مكررا ( این روشی هس كه دبیر زبان مون وقتی جمله ای رو شروع می كنه می گه ) مدیون هفت تا هدیه تو ام. من وانمود كردم كه اینارو خونواده ام تو جعبه از كالیفرنیا برام فرستادن. ساعت رو پدرم ، پتوی گرم رو مادرم ، فلاسك رو مادر بزرگم كه خیلی نگران منه، می ترسه كه تو هوای اینجا سرما بخورم؛ كاغذهای چركنویس رو برادر كوچم "هری" ؛ خواهرم "ایزابل" جورابهای ابریشمی رو بهم داده\ و شعر هارو عمه سوزان ؛ فرهنگ لغات رو عمو هری ( كه اسم هری كوچك رو از اون گذاشن ) ؛ اون می خواسته شكلات بفرسته اما سماجت كرده رو فرستادن فرهنگ لغات .

  اعتراضی نداری كه نقش یكی از خونواده ام رو بازی كنی ، داری؟

  و اما حالا ... می تون راجب تعطیلاتم بهت بگم ، یا " مثل سابق" دوست دارس راجب درسام بدونی؟  امیدوارم تو سایه ظرافت تو كلمه "مثل سابق " رو درك كنی. این آخرین كلمه اضافه شده به فرهنگ لغات منه .

  دختری كه اهل تگزاسه اسمش " لئونورا فنتون " هس. ( تقریبا به اندازه سالی بامزه اس، نه؟‌) م كه دوسش دارم ، اما نه به اندازه سالیمك براید. هیچكس رو بیشتر از سالی دوست نخواهم داشت به غیر از تو . من همیشه تو رو بیشتر از همه دوست خواهم داشت. برای اینكه تو تمام خونواده ی من هستی  كه تو یه نفر خلاصه شدی. لئونورا و من دو تا د دانشجوی سال دوم هر روز مساعدی با یه دامن كوتاه و ژاكت كشی و كلاه كاسكت تو شهر  پیاده روی می كنیم و محله های اطراف رو می گردیم . و یه جوب صیقلی برمیداریم باهاش صدا بدیم. یه روز كه كلی راه اومده بودیم ، ایستادیم جلوی یه رستوران جهمون جایی كه دخترهای كالج برای شام میرن. خرچنگ دریایی كبابی  (35 سنت) ، و برای دسر، كیك گندم سیاه و شیره چوب درخت افرا (15  سنت )، تغذیه بود اما ارزون !

  مثل یه شوخی بود ! مخصوصا برای من ، كاملا با یتیمخانه متفاوت بود ؛ هر وقت محوطه كالج را ترك می كنم احساس می كنم یه مجرمم كه فرار كردم.قبا از اینكه فكر كنم  به همه گفتم كه چه احسای دارم! گربه قریبا بیرون  از كیسه بود كه من از دمش گرفتم و كشیدمش بیرون . خیلی سخته كه هر چیزی رو كه می دونم نگم . ذاتا م روح معتمد به نفسی دارم ؛ اگه این چیز هارو بهت نگ ، می تركم .

  عصر جمعه گذشته شكلات شیره ای كش دار داشتیم كه مدیر خانه فرگوسن تو تالار های دیگه به جا مونده ها داده بود. بیست و دو نفر بودیم، سال اولی ، دومی ، شومی و سال آخری همه با هم متفق و سازگار و دوستانه .آشپزخانه خیلی بزرگه ، با قوری های مسی و كتری هایی كه به ردیف از دیوار سنگی آویزون كردن.
كوچكترینش ظرف خوراك پزی شیشه ایه كه اندازه دیگ رختشوییه. چهارصد دختر تو فرگوشن زندگی می كنن. آشپز تو پیش بندو كلاه سفید رفت و بیست و دو تا پیش بند و كلاه سفید آورد ؛ نمی تونم تصور كنم این همه رو از كجا آورد و ما همه مون تبدیل شدیم به بیست و دو تا آشپز.

 خیلی باحال بود ، در هر صورت من شیرینی بهتری دیده بودم. وقتی بالخره تموم شد، وقتی همه مون ، آشپزخون ، دستگیره های در ، و همه جا شیره ای بود ، تصمیم گرفتیم كه توی یه حركت دسته جمعی تو همون لباس ها ، با یه چنگال و قاشق و یه تابه ، تو  سالن خالی تا سالن پذیرایی ریاست رژه بریم، جایی كه نصف استاد ها و دبیرها دارن یه عصر آرام رو سپری می كنن. ما آواز های كالج رو خوندیم و و خوش گذروندیم. اونا هم احترام و ادب ما رو پذیرفت اما به سختی. ما اهم رهاشون كردیم تا تا تكه های شیرینی شیره ای رو بمكن. بی صدا و چسبناك!

  می بینی پیشرفتمو تو درسام !

  تو واقعا فكر نمی كنی كه من به جای یه نویسنده باید هنرمند بشم ؟

  تعطیلات عرض دو روز تموم میشه و من خوشحالم كه دوباره دخترها رو می بینم. شاختمون ما تنهایی بی ارزشه ؛ وقتی فقط نه نفر جا می گیرن تو یه ساختمون كه برای چهارصد نفره یه كم  جغ جغ می كنن.

  خداحافظ و تشكر كه به فكر منی. من من باید خیلی عالی و شاد باشم جز برای ابر تهدید كننده ای كه الان تو افقه . آزمون ها تو فوریه شروع میشه. 
 قربانت ، دوستت دارم :جودی


  پانوشت: شاید مناسب نباشه كه دوستت دارم برات بفرستم ؟! اگه درست نبود منو ببخش. ولی باید یه نفر رو دوست داشته باشم ، تنها تو و خانم لیپت هستین كه باید از بین شما یكی رو انتخاب كنم. می بینی كه باید باهاش كنار بیای ، بابا جون ، آخه من نمی تونم اونو دوست داشته باشم.








نوع مطلب : نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :